دارم یواش یواش.....
بی خیال راستش دیگر حسم فک میکنم دیگر گم شده ..
از بس انتظار کشیده ام خستگی را بیشتر از هر روز حس میکنم
نمیدانم شاید مشکل از خودم باشه
اما هر بار که به سویت می ایم نوعی حجب و حیا مانعم میشه
می ترسم از اینکه مال من نباشی
می ترسم از اینکه تمام تصوراتم اشتباه باشد
نمیدونم ....
دیگرحسم را گم کرده ام
دیگر باور ندارم که بهت میرسم یانه؟
آرزو کردم که زود برگردی اما این فقط ارزوی گذر عمرم بود..
اما چه حیف نه تونستم تو را ببینم و نه اینکه گذر عمر را تحمل کنم..
خدایا چراغی می خوام تا شب تاریکم را روشنم بنمایم...
نظرات شما عزیزان:
|